با توجه به ماههای سختی که گذروندیم که هنوز هم مثل یک کابوس هست، میزان زیادی از ا...
با توجه به ماههای سختی که گذروندیم که هنوز هم مثل یک کابوس هست، میزان زیادی از انرژی و امیدی که به ساختن زندگی نو بعنوان یک تازه مهاجر داشتم رو از دست دادم، غمی تو وجودم نشسته که هر ثانیه ای که غمگین نیستم رو برام بی حس میکنه، یعنی یا پر از دردم و یا بی حس، تنها راهی که تونسته منو فعال نگه داره متعهد بودن به ایجاد حال خوب برای دیگران هست، اما این هم یک انرژی خواربزرگ هست واسم،یعنی منبع دریافت انرژیم اول از خودم سرچشگه میگیره و در بازگشت حتی درصد کمتر برمیگردونه ولی این تنها چیزی هست که دارم پس بهش ادامه میدم هنر کمکم نمیکنه، کارکمکم نمیکنه، معاشرت کمکم نمیکنه و خب همه چیز در یک روان منفی درحال حرکته